|
(دل پير)
وصف تو در حريم اين،غزل عيان نميشود
مانده به لب سخن ز تو، ولي بيان نميشود
پر شده ظرف شـوق من ، ز بيكران واژهها
گفتن واژهاي ز تو ، به هر زبان نميشــود
نقش ترا كشاندهام ، ميـان حجم اين غزل
لذت درك نقش تو، كشان كشان نميشود
از سر شب نشـستهام،براي خلق جملهاي
منتظرم رســد سحر،ولي اذان نميشـود
هرچه كلام تازه را،كشيده ام به دام شعر
اين دل پيــر منتظر ،چرا جوان نميشـود
گرچه تمام اينغزل،حكايت از وجودتوست
حس رضـايتم ولي ،ز عمق جان نميشود
شيشه عمر تو«رها»،شكسته پاي انتظار
آخر كار عاشــقي ، جدا ز آْن نميشـــود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ((رها))

|