تبليغاتX
انتظار - خاکستر رویاها

 

«خاکستر رویاها»

شب هنگام،

در کوچه رویاها،

ترانه بادهای مهاجر را،

زمزمه می­كردم.

و به آینده در غبار مانده،

فکر می­كردم.

 

 

ناگهان،

چه زود دیر شد.

شاه پرکها از نردبان ماه،

بالا می رفتند.

و من غرق دریای اضطراب،

خاکستر رویاها را،

که در دستمال سفیدم،

بسته بودم،

به دست باد می­سپردم.

 

 

تراژدی شب رو به پایان بود.

 

 

ومن،

به آن سوی آُسمان در پرواز.

 

 

_________((رها))

 

با سپاس از حضور سبزتون

 
+ شاعر بهروز قاسمی (رها) در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:16 |