طراح قالب: بهروز رها Powered By BLOGFA.COM
www.irLearn.com
«خاکستر رویاها»
شب هنگام،
در کوچه رویاها،
ترانه بادهای مهاجر را،
زمزمه میكردم.
و به آینده در غبار مانده،
فکر میكردم.
ناگهان،
چه زود دیر شد.
شاه پرکها از نردبان ماه،
بالا می رفتند.
و من غرق دریای اضطراب،
خاکستر رویاها را،
که در دستمال سفیدم،
بسته بودم،
به دست باد میسپردم.
تراژدی شب رو به پایان بود.
ومن،
به آن سوی آُسمان در پرواز.
با سپاس از حضور سبزتون