RSS
(ســـفر)
پـرنـده خیـــال مـن ،بـه هـر کــرانـه می رود
چـو مـن غـزل سـراید و به لب ترانه می رود
ز بـاغ مهــربان ، دل می گـذرد چـه بـا صــفا
به مرز مهر و عاطفه ، چه عاشقانه می رود
اگر رســد ز کوی دل ، دمی صـــدای هلهله
پی طــراوت و صــفا ، به یک بهــانه می رود
و گــر صــدای نـالـه ای ، رســـد ز روزن دلم
به سوی آه و دود دل ، چه غمگنانه می رود
به کوه و دشت وبام وبر،چوقاصدک سـفرکند
گذر کنـد ز جاده ها ، به سـوی لانه می رود
میان شهر عاشـقان ، منم «رهــا» که دائماً
پـرنـده خیــــال مـن ،بـه هـر کــرانـه می رود
__________((رها))
((دلشوره))
هم نفسی نیست،
دل بستگی به یغما رفت.
فانوس در دست،
در ازدحام تاریک بیکسی،
به دنبال فریادرسی،
دره های خاموش،
رویاها را می گردم.
پشت دستم را داغ گذاشتم،
تا دل نبندم.
تگرگی سیاه،
از آسمان سرنوشت،
میبارد.
و در تنگی سینه،
دلشورهها،
آرزویم را،
مرطوب کردهاند.
________بهروز ((رها))
((غروب))
آواز شبي غمـگين ، از ناي غروب آيد
صد شكوه كند اين دل، از داغ جدائيها
چون هق هق تنهايي،با ساز غمي سنگين
درياي غمي پنهان ، در دشت فراق آخر
من رنج رخي زردم،درقاب سكوتي سرد
نقشي كشم از رويش، بر بوم خيال اينك
از بند غمش اين دل، مستانه«رها»گردد
بهروز (رها)
((گريه))
گريه كردم با اشك پنهان.
ناله كردم با آه سوزان.
هق هق خستهام،
در سرداب فراق زنداني شد.
و صداي در بند كشيدهام،
در سياه چال انفرادي كينه،
بوي مرگ را استشمام ميكند.
ديگر اشكي نچكيد.
چشم هايم،
كه به دوردست خيره شده بود،
به التماس گونهام پاسخي نداد.
ولي من گريه گردم،
ميدانم كه گريه گردم.
بهروز ــــ رها
(رنگ شب)
برسرم امشب هوای کوی توست
درفضای خانه امشب بوی توست
بر مشــامم عطـــر گامت ميرسد
اشتياقم آرزوی روی تــوست
شوق عشق و همــدلی دارد دلم
تير عشـقم در خم ابروی توست
امشبم طرحی دگر دارد ز تو
رنگ شب مفتون رنگ موی توست
پر کشد حس نجيبي در فضـا
عاشقی جادوی ناب خوی توست
هجر تو آتش کشد اين سينه را
مرهم زخم دلم داروی تـوست
شوق ديدارت رهـايم ميكند
چشم دل هر لحظه امشب سوی توست
بهروز ((رها))