تبليغاتX
انتظار

«بیا»

بیا،

بیا.

بیا تا ابر چشمم،

در حسرت دیدنت،

خون نبارد.

 

بیا،

بیا تا نخل امید قلبم،

بر دشت بایر آرزو بی بر نماند.

 

بیا،

ای تعبیر شیرین رویای تنهائیم.

 

بیا،

ای تک سوار عرصه اندیشه­ام.

 

هرچند که چشمان زائرم،

به زیارت ضریح رویت،

نیامده­اند.

 

 

هرچند که دستان ملتمسم،

بر آستان پاهایت،

سر نسائیده­اند.

 

ببین که چگونه،

در هوای خواستنت،

بال و پر می زنم.

 

ببین که چگونه،

در گرداب دیدارت،

غوطه می­زنم.

 

بیا،

بیا تا حدیث وصل ما،

بر زرین صفحه کتاب خاطره،

جاودانه بماند.

 

ـــــــــــــ((رها)) 

+ شاعر بهروز قاسمی (رها) در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:47 |

 

ایام شهادت بانوی دوعالم حضرت فاطمه زهرا(س) بر شما تسلیت باد

 

((حضوري بي نشاني))

در ســكوتي تلخ و غمگيـن وسـياه

ناشكفته غنچه­اي پـژمـرده شــــد

 

در فضايي سخت و جانفرسا و تنگ

از فشـــاري پشت در آزرده شـــد

 

بـرگ گل در التـــــهابي جـانگداز

پاي غـربت از جفــا افســرده شـد

 

گل دلش از جـور نـامـردان گـرفت

بس كه نامـردي دگر بي پرده شــد

 

ساقه اي بشكست و گل آخر خمـيد

باغبـــان از از داغ او دلمـــرده شد

 

در شبي خاموش و خلوت سوي حق

تا حضــوري بي نشـاني برده شــد

 

غـرق حجمي از غم و اندوه و اشك

هم «رها» هم شعر او سرخورده شد

 

_____________((رها))

 

با سپاس از حضور سبزتون

 
+ شاعر بهروز قاسمی (رها) در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:41 |

 

  

(چشـم افـق)

در جـاده هـای مـه آلـود انتظار

من مانده­ام با دلی تنگ و بی­قرار

 

بـا آیه هـای عـاشـقانه می روم

از کــوچه زمســـتان در پی بهار

 

تصــــویر کـاج کهنــسال آرزو

در قـاب چشم افـق مـانده یادگار

 

آن ســوگلی با همه مهـربانی اش

آیـد  ز  مـرز غـزلهـای مـانـدگار

 

او می رسد کنون با خنده های ناب

از پلــــکان طـــــلایی افتــخار

 

با واژه های زلال سپید عشــــق

از پشت قلــــه غیبت رســـد نگار

 

در مخمل سـبز سحر شود «رهــا»

این قامت دریا که گشته رهسـپار

 

___________((رهـا))

 

 

+ شاعر بهروز قاسمی (رها) در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:9 |

 

«خاکستر رویاها»

شب هنگام،

در کوچه رویاها،

ترانه بادهای مهاجر را،

زمزمه می­كردم.

و به آینده در غبار مانده،

فکر می­كردم.

 

 

ناگهان،

چه زود دیر شد.

شاه پرکها از نردبان ماه،

بالا می رفتند.

و من غرق دریای اضطراب،

خاکستر رویاها را،

که در دستمال سفیدم،

بسته بودم،

به دست باد می­سپردم.

 

 

تراژدی شب رو به پایان بود.

 

 

ومن،

به آن سوی آُسمان در پرواز.

 

 

_________((رها))

 

با سپاس از حضور سبزتون

 
+ شاعر بهروز قاسمی (رها) در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:16 |

               (ســـفر)

پـرنـده خیـــال مـن ،بـه هـر کــرانـه می رود

چـو مـن غـزل سـراید و به لب ترانه می رود

 

ز بـاغ مهــربان دل  می گـذرد چـه بـا صــفا

به مرز مهر و عاطفه ، چه عاشقانه می رود

 

اگر رســد ز کوی دل ، دمی صـــدای هلهله

پی طــراوت و صــفا ، به یک بهــانه می رود

 

و گــر صــدای نـالـه ای ، رســـد ز روزن دلم

به سوی آه و دود دل ، چه غمگنانه می رود

 

به کوه و دشت وبام وبر،چوقاصدک سـفرکند

گذر کنـد ز جاده ها ، به سـوی لانه می رود

 

میان شهر عاشـقان ، منم «رهــا» که دائماً

پـرنـده خیــــال مـن ،بـه هـر کــرانـه می رود

 

________________((رها))

با سپاس از حضور سبزتون

+ شاعر بهروز قاسمی (رها) در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:3 |
بهروز رها
کد قالب انتظار